5

Thursday، November 05، 2009

حالا اینکه پایین فاکتور نوشته‌اید کتاب پنجره‌ای است به دنیای دیگر گیریم که قابل توجیه
اینکه نوشته‌اید از خرید شما سپاسگزاریم خوب من هم از شهر کتاب شما سپاس گزارم جای باحالی است
این‌ هم که نوشته‌اید مرجوعی پذیرفته نمی‌شود خوب، قابل درک است
اما نمی‌فهمم که من چه نیازی دارم بدانم ناطور دشت سلینجر و داستان‌های نامنتظره‌ی رولد دال روی هم 770 گرم می‌شود؟

4

برای اولین بار بدون هیچ ایده‌ای یا قصد خرید کتاب خاصی رفتم شهر کتاب
بین قفسه‌ها چرخ می‌زدم وکتاب‌ها را همین‌طوری از قفسه‌ها بر می‌داشتم و ورق می‌زدم
یکی دو ساعتی گذشت و آخرش دیدم باز زیادی ذوق زده شده‌ام و هفت هشت تا کتاب برداشتم
این‌همه کتاب یعنی کلی طول می‌کشید بخوانم‌شان و یعنی حالاحالاها نیاز به برگشتن به آنجا نبود و من چنین چیزی را نمی‌خواستم
دیدم کسی نگاه نمی‌کند بیشترش را گذاشتم سر جایش به جز دو تا
آمدم طبقه پایین و بین قفسه‌های کارت پستال و کاغذ کادویی‌هایی که به تازگی به دکورشان اضافه کرده بودند هم گشتم و کلی کیف کردم
کلا این‌طور بی‌هدف خرید کردن را دوست دارم حالا در مورد هر چیزی باشد نه فقط کتاب

3

Tuesday، November 03، 2009

یک روز خوب برای من حداکثر می‌تواند اینطوری باشد
از صبح که بیدار شدم گندِ دماغ باشم
به هر کسی نزدیکم می‌شود گیر بدهم و غرغر کنم
پای تلفن هم به اندازه‌ی کافی بدخلقی نشان بدهم
همینطوری الکی بچرخم و هیچ کار مفیدی نکنم
آخرش هم درس و اینطور کارهای جدی‌ترم را به فردا بیاندازم
و هوا که تاریک شد و باران گرفت و رعد و برق، یک لیوان چای داغ برای خودم بریزم و تنهایی فیلم ببینم

+ Pride & Prejudice

2

Sunday، November 01، 2009

مجله‌های مزخرف، بروشورهای تبلیغاتی و روزنامه‌ی همشهری
همگی متعلق به دو ماه پیش‌اند متاسفانه
اگر در مطب یک دکتر یا روی میز یک آرایشگاه باشند

1

یک کلاه بافتنی طوسی کشیدم روی سرم، یک جفت جوراب پشمی سفید هم پوشیدم
و از صبح زیر پتو دراز کشیدم همراه با سرفه و سردرد و تب و استخوان درد
حساب لیوان‌های چای و کاسه‌های سوپ و فرنی داغی که خوردم از دستم در رفته
کوهی از قرص و شربت و انواع داروها و یک لیوان آب توی زیردستی کنار تختم
و خود درمانی‌های هیستریک من از ترس آنفولانزای خوکی
فکر می‌کردم که چطور قرار است این شروع دوباره یک فِرش استارت باشد برای بلاگ
احتمالا همراه با بوی خوش کدو حلوایی و یک لیوان شیر نسکافه داغ و چیزهای وسوسه کننده‌ی دیگر
اما مثل همیشه آنچه اتفاق می‌افتد با آنچه که برایش برنامه‌ریزی کرده‌ام از زمین تا آسمان فرق دارد