آخرین مغازه جای قدیمی و تنگی بود. روی کاغذ پوستی سردر طلایی آن نوشته شده بود: اولیواندرز، سازنده بهترین چوبدستیهای سحرآمیز. تاسیس: سال 382 قبل از میلاد مسیح. در داخل ویترین گردو خاک گرفته مغازه یک چوب دستی بر روی کوسن کهنهای به چشم میخورد.
همین که وارد مغازه شدند از انتهای مغازه صدای زنگی به گوش رسید. جای بسیار کوچکی بود غیر از یک صندلی پایه بلند فکسنی هیچ چیز دیگری در آن نبود. هاگرید روی صندلی نشست و منتظر ماند. هری احساس عجیبی داشت درست مثل این بود که درون یک کتابخانهی مرتب و منظم قدم گذاشته باشد. هزاران سوال جدید ذهن هری را مشغول کرده بود ولی جلوی خود را گرفت و چیزی نپرسید.
چشمش به هزاران جعبه باریک . بلند افتاد که بر روی هم چیده شده بودند و تا سقف مغازه میرسیدند. پشت گردنش میخارید. شاید برای گرد و غبار و سکوت داخل مغازه بود که رمز و رازی نهفته در خود داشت.
هری پاتر و سنگ جادو، جی کی رولینگ، سعید کبریایی
ناطور دشت
Catcher in the Rye
نوشته جی. دی. سلینجر (Salinger, J. D)
ترجمه احمد کریمی
انتشارات ققنوس، چاپ هفتم 1388
326 صفحه
ISBN 964-311-254-3
اولین پاراگراف را میخوانم، برای چندمین بار در طی ده دقیقهی گذشته، بدون آنکه حتی یک کلمهاش را هم فهمیده باشم. به آخرین باری که دیده بودمش فکر میکنم. به یک سال گذشته که در تمام این مدت تظاهر کردهام که هرگز مهم نبوده. و این توجیه احمقانه که هر کس آزاد است راهش را خودش انتخاب کند.
مسخره است که هنوز هم هر از گاهی به بهانهای ساده و یا حتی بی هیچ دلیلی فکرم را مشغول میکند و بعد این حس پوسیدهی چنبره زده توی دلم دوباره سر بلند میکند به نیش زدن و بهم میریزم، که البته این آخری –بهم ریختن من- عادت همیشگیاش بوده و تنها چیزی است که با بود و نبودش تغییری در آن ایجاد نشده.
دلیل آن دعواها، خشونتها، تاریکاندیشیها همین است. نیروهای تاریکی درحال احتضارند و در این لحظه است که به آخرین مفرشان چنگ میزنند. قویتر به نظر میرسند، مثل حیوانات پیش از مرگ؛ اما بعد از این، دیگر نمیتوانند از جا بلند شوند، از پا میافتند.
ساحره پورتوبلو، پائولو کوئلیو، ترجمه آرش حجازی
این که شاهکاری مثل داستانهای نامنتظره اینهمه مدت روی میز خاک بخورد و آن نوار صورتی رنگ بیرون زده از لای صفحاتش و آن گرد و خاک نشسته روی جلدش نشان بدهد که خواننده ابله در خواندش کوچکترین پیشرفتی نداشته، بدون شک یک بیشرمی آشکار تلقی میشود حتی با وجود آوردن بهانههایی مثل نادانی استادهای پیر و خرفت که چپ و راست پروژه و امتحان بار آدم میکنند.
کتاب را نباید اینطوری خواند منقطع و با حواس پرتی، نه وقتی آخر یک روز شلوغ و درهم و برهم میخواهی به زور یک ساعت خالی برایش پیدا کنی، باید مزهمزهاش کنی، درش غرق شوی، وقتی سر بلند کنی که عقربههای ساعت بارها و بارها چرخیدهاند و از کار و زندگی افتادهای و آخر سر هم به نویسندهاش لعن و نفرین بفرستی. بیتردید اینطور خواندنی در شان داستانهای نامنتظره است.
در آستانهی پاییز بود. آن شب به همراه دیگر درباریان به زیر ستارگان آمدیم و در میان استحکامات قلعه به تحریر فلوت مانند صدای جانور گوش سپردیم، همچنان که در میان تاریکی دوردست درختان حرکت میکرد و گاه صدایش را به گامی بالاتر و گاه گامی پایینتر میآورد، صدایش جامهای بلوری را به لرزه در میآورد. بانوان قصر با موهای مجعد و رنگ شده، در گوشهای زیر نور شمع ورقبازی میکردند. مردان در گوشهای دیگر تکیه زده بودند و چپق میکشیدند و بحث میکردند که اگر وظیفه به آنها محول شود، چگونه هیولا را از پا درمیآورند.
جشن کتاب، شماره 4، طلسم مانتیکور، جفری فورد (Jeffrey Ford)
Album: Crazy World (1990)
Artist: Scorpions | Gener: Rock | Length: 05:13
Download (7.19 MB)
در سکوت و تنهایی در اتاقم نشستهام و به صفحهی مانیتور خیره شدهام. کاری هم برای انجام دادن ندارم. یعنی کار که زیاد است اما دل ودماغ میخواهد که فعلا ندارم. تنها چیزی که این سکوت را میشکند گاهگاهی عبور ماشینی از زیر پنجره است و قارقار کلاغی که روی تیر چراغ برق نشسته.
از این سکوت و تنهایی خستهام. یک لیوان بزرگ چایی میریزم، کمی شیرینش میکنم و نصفه لیمو ترشی را هم در آن میچکانم. بخار خوش عطرش را بو میکشم و در سکوت بیپایان اتاق تنهائیم خالی میشوم از هر فکری و خیالی، اما نمیدانم با این دلتنگی چه باید بکنم.
برخی دوست دارند خیال کنند کارکاروس جادوگری ریشو بود و سختگیر، یا ریشو و دست و پا چلفتی و مهربان، یا ریشو و خبیث بود و بدخواهیاش بیدلیل. کارکاروس هیچکدامِ اینها نبود. صورتش صاف و پهن بود، و هرچند چشمهای آبیاش کمی کوچک بود، اما صاف و صادق هم بود. موهایش زیر هر نوری، قرمز درخشان بود، هرچند خورشید همیشه پشت سرش قرار میگرفت. وقتی حرف میزد، طنین عمیقی در صدایش میپیچید، مثل خواندن یک خزوک غولپیکر. هیچکس در بارنز نبود که از کارکاروس نترسد.
جشن کتاب، شماره 5، رقص بارنز، پیتر س. بیگل (Peter Soyer Beagle)
روی صندلی جلوی قراضهترین ون تهران نشستهام و حکیم را به سمت صنعت برمیگردم، دیر انتقالترین رانندهی دنیا که از بخت بد به پستم خورده، شیشهها را داده و بالا بخاری را روشن کرده. کمربند ایمنی سفت چسباندهتم به صندلی، رادیو غرغرهای خالهزنکی خوابآورش درباره قطعنامهیِ ضدِ ایرانیِ شورایِ ... بقیه صدایش کمکم گم میشود در خستگیهای یک روز مزخرف دیگر و بوقهای ماشینهای بخت برگشتهای که حیران هنر رانندگی این مردک شدهاند. به قرص نارنجی رنگ خورشید که کنار برج میلاد پایین و پایینتر میرود خیره نگاه میکنم، پلکهایم سنگین میشود.
مردک انگار که گوینده رادیو صدایش را میشنود شروع میکند به اینکه صد و پنجاه لیتر سهمیه بنزینش را کم کردهاند و گه زیادی نخورید و این صحبتها، که قبلا بیست روز میتوانسته کار کند، حالا دوازده روز در ماه، که خرج ماشینش هم به زور در میآید، بعد هم دوز همبدبختپنداری خلقالله میزند بالا و من هم در حالی که از فرط خستگی فقط حرکت لبهای راننده را میبینم و بخشهای منقطعی از فحشهای پیرمرد سبیل چخماقیِ عینک ته استکانیِ روزنامه به دستِ پشتِ سرم را میشنوم هر یکی دو دقیقه سری به نشانهی موافقت تکان میدهم که یک وقت احساس نیاز نکنند که من را بیشتر از این حد وارد بحث شیرینشان کنند و به چرت زدنم ادامه میدهم.
رویای وسوسه کنندهی قطرات آب گرم که از دوش روی سرم میریزد، لیوان گندهی یشمی رنگم که بخار خوش عطر چای داغ از آن بلند میشود، لبخند میزنم، احتمالا راننده فکر کرده به خاطر لیچاری است که لحظهای قبل بار دولت کرده ، با خنده میگوید "والله". چه اهمیتی دارد به زودی این روز گند هم تمام میشود و بالشم پُفکردهتر و نرمتر از همیشه انتظارم را میکشد، تا یکی دو ساعت دیگر میتوانم پتو را تا سینه بالا بکشم و لم بدهم توی تختخواب گرم و نرمم و کتاب بخوانم و از آخرین ساعتهای یک شب پاییزی دیگر لذت ببرم.
بیشتر وقتها نداستن نعمت است، وقتی نمیدانی، میتوانی در رویایت برای آدمها شخصیتهایی قائل شوی که در واقعیت کیلومترها از آن فاصله دارند، میتوانی دوستشان داشته باشی با اینکه لیاقتش را ندارند، میتوانی همیشه جایی گوشه قلبت را به آنها اختصاص دهی، در شادیهایشان شاد باشی و با غمهایشان غمگین، اما وقتی حقیقت مثل آوار بر سرت خراب شود، وقتی چهرهی دیگرشان را برایت نمایان کنند، نمیدانی تقصیر از آنهاست یا تخمین اشتباهی که در رویا پردازیت زدهای.
مرتضی برای من بیشتر از یک دوست بود، بیشتر از یک همکلاسی، جای برادری بود که هرگز نداشتم. خاطره تمام خیابان گردیهایمان، فیلم دیدنهایمان، درس نخواندنهایمان و تقلب کردنهایمان و گیتار زدنهایش در آن اتاق دنج و دوستداشتنی. تصاویری که بعد از گذشتن دو سه سال مبهم و دور به نظر میرسند، خاطرههایی را ساختهاند که مطمئنم گذشت سالهای سال نمیتوانند غبار فراموشی را بر رویشان بنشانند.
سه ماه است که آنطور که به همه گفته برای گرفتن فوق لیسانش، ولی آن طور که من میدانم و روزی دو نفری برایش برنامهریزی میکردیم برای همیشه رفته، تقاضای تابعیت کانادا را کرده و آنطور که میگفت مغز خر نخورده که برگردد. نمیدانم باید خوشحال باشم که در راه رسیدن به هدفش همچنان مصمم است و مثل من دست و دلش نلرزیده که او را از ادامه راهش باز دارد، یا ناراحت باشم که دیگر امیدی به دیدنش و به تکرار آن خاطرههای ساده و صمیمی ندارم.
حالا دیگر دیدن عکسهای دو نفریمان آن حس خوشایند شش هفته پیش که خبری از رفتنش نداشتم را ندارد، به جایش جای خالی بزرگی را نشانم میدهد که هرگز پر نخواهد شد و این اصلا احساس خوشایندی نیست.
ورد را باز میکنم، نیم ساعتی به صفحه سفیدش خیره نگاه میکنم، تلاشی برای نوشتن چیزی نمیکنم، اگر بخواهم هم نمیتوانم چیزی بنویسم، از بس که ذهنم به هم ریخته است. دلیلش هم استرس ناشی از کارهایی است که همینطور روی هم تلنبار میشوند و من هم طبعا به انجام دادن آنها تمام تمرکزم را گذاشتهام روی هرچه بهتر و بیشتر وقت تلف کردن و بعد آخر شب که میشود این احساس ناخوشایند به سراغم میآید که بازهم هیچ کاری نکردهام و همه چیز مانده برای فردا به اضافهی کارهایی که فردا احتمالا پیش خواهند آمد و به ارتفاع این کوه کارهای تلنبار شدهام اضافه میکنند.
همین که زیر این همه کاغذ و جزوه موفق به پیدا کردن کیبرد شدهام در این بهم ریختگی دور و برم خودش موفقیت بزرگی محسوب میشود البته.
اما مگر چند نفر از ما معاف بودهایم از دیدن اینکه مهمترین داشتههای زندگیمان در عرض یک ساعت از دست برود؟ منظورم فقط عزیزانمان نیست، افکار و رویاهایمان هم هست، میتوانیم یک روز، یک هفته، چند سال مقاومت کنیم، اما همیشه محکوم به باختیم. جسممان به زندگی ادامه میدهد اما روحمان دیر یا زود ضربهی کشنده را دریافت میکند. جنایتی دقیق و کامل که در آن نمیفهمیم قاتلان شادیمان چه کسانی بودهاند، نیتشان چه بوده و گناهکاران را کجا پیدا کنیم.
ساحره پورتوبلو، پائولو کوئلیو، ترجمه آرش حجازی



